مدیر: سلام این سایت کاملا خصوصی می باشد. در این سایت عکس ها و مطالبی درباره منظریه و دوستان ما می باشد و همچنین عکسهایی از بچه های منظریه ۩ بچه های منظریه از کوچیک تا بزرگ ۩
خون آشامان سالیان دراز گرگینه ها را به بند کشیده بودند و آنان را وادار کرده بودند که روزها مراقب قصر ها و دارایی شان باشند. اما گرگینه ها در قرون وسطی طغیان کردند و هم اینک هر دو گروه قصرهایی از آن خودشان دارند. خشن ترین جنگجویان خون آشامان سوداگران مرگ نام دارند که تنها وظیفه ی آن ها جنگیدن با گرگینه ها و نابود کردن آنهاست. رهبران خون آشامان سه نفرند، که هریک سده ای را سلطنت بر قبایل خون آشام می گذراند و دو سده ی دیگر را در خواب سپری می کند. هم اینک هر سه ی آن ها به پا خواسته اند تا قبایل زیردستشان را برای آخرین نبرد سرنوشت ساز آماده کنند. خون آشامان در پی آن نیستند که نسل گرگینه ها را از زمین محو کنند، چرا که اگر با از بین رفتن گرگینه ها آنان بهترین خدمتکارانشان را از دست خواهند داد. هدف آن ها از این جنگ سرکوب کردن گرگینه های یاغی است تا در سایر اعصار دیگر هیچ گرگینه ای به فکر طغیان علیه اربابش نیافتد.
قابل توجه آنانی که فکر میکنند با پول همه چیز را میشه خرید حتا خدا را...
سعی کنید بجای ظاهر سازی درون خود را پرورش دهید وکمتر گناه کنید.مخصوصا آنهایی که مشروب میخورند و سیگاری را میکشند بعد میان هیت و برای امام حسین سینه میزنند. بدانید که خدا آگاه است با درست کردن خانه امامان نمیشود خدا را گول زد .شما بدانید که همه چیز ظاهر سازی نیست شما با این کارها ارزش کسانی را که واقا مسلمان هستند را پایین میارید. بعد هی میگین آقا چرا نمیاد. بدونین اونم آگاه است .بهتره اینکارارو نکنین خودتون باشین
- میلاد -
چهارشنبه هشتم خرداد 1387
عدالت
یک شب که ضیافتی در کاخ بر پا بود مردی آمد و خود را در برابر امیر به خاک انداخت و همه ی مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشم خانه ی خالی اش خون می ریزد. امیر از او پرسید
((چه بر سرت آمده؟ )) مرد در پاسخ گفت ((ای امیر پیشه ی من دزدی ست امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم وقتی که از دیوار بالا می رفتم اشتباه کردم و داخل دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاه بافندگی افتادم و یک چشمم را از دست دادم. اکنون ای امیر می خواهم داد مرا از مرد بافنده بگیری.))
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد. امیر فرمان داد تا چشم او را از کاسه در آورند. بافنده گفت
(( ای امیر فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمان مرا در آورند. اما افسوس! من به هر دو چشمم نیاز دارم تا هر دو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد و در کار و کسب او هر دو چشم لازم نیست.))
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش ا در آوردند. و عدالت اجرا شد.
دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386
دو مرد دانشمند
زمانی در شهر باستانی افکار - دو مرد دانشمند زندگی می کردند که با هم بد بودند زیرا که یکی وجود خدایان را انکار می کرد و دیگری به آنها اعتقاد داشت.
یک روز آن دو مرد یکدیگر را در بازار دیدند و در میان پیروان خود درباره ی وجود یا عدم وجود خدایان به جر و بحث پرداختند. و پس از چند ساعت جدل از هم جدا شدند. آن شب منکر خدایان به معبد رفت و در برابر محراب خود را به خاک انداخت و از خدایان التماس کرد که گمراهی گذشته ی او را ببخشایند. در همان ساعت آن دانشمند دیگر یعنی آن که به خدایان اعتقاد داشت - کتاب های مقدس خود را سوزاند. زیرا که اعتقادش را از دست داده بود.
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
زندگی خروسی
کوه بلندی بود که لانه ی عقابی با چهار تخم بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه ی کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ ها و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگه دارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد. جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از اینی تو بیش از اینی تو بیش از اینی ...
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. جوجه عقاب آهی کشید و گفت:ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم . جوجه خروس ها شروع کردن به خندیدن و به جوجه عقاب گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند پرواز کند اما جوجه عقاب با افسوس به عقاب هایی که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد و بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سال ها زندگی خروسی از دنیا رفت.
تو همانی که می اندیشی هر گاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروس های اطراف فکر نکن.
سه شنبه نهم بهمن 1386
آرزو
سه مرد در می خانه ای گرد آمدند. یکی بافنده بود دیگری نجار و دیگری گورکن.بافنده گفت: امروز یک کفن کتان خوب به دو سکه ی زر فروختم. بیایید هر چه می خواهیم شراب بنوشیم. نجار گفت: من هم امروز بهترین تابوتم را فروختم. یک پاره ی بزرگ گوشت بریان با شرابمان می خوریم. گور کن گفت: من هم یک گور کندم ولی مشتری دو برابر مزد داد. بیایید نان و عسلی هم بخوریم. آن شب کار می خانه گرم بود و می خانه دار هم دستهایش را به هم می مالید و به زنش لبخند می زد زیرا مشتریان خوب خرج می کردند. هنگامی که می رفتند ماه در اوج آسمان بود وآن سه مرد در راه با هم آواز می خواندند و عربده می کشیدند. می خانه دار و زنش در درگاه می خانه ایستاده بودند و با نگاه آنها را دنبال میکردند. زن گفت: آه چه آقایانی! چه گشاده دست وچه سر خوش! ای کاش هر روز این بخت را برای ما به ارمغان می آوردند. آنگاه پسر ما نمی بایست می خانه دار شود و این همه کار کند. می توانستیم او را به مدرسه بگذاریم.
دوشنبه هشتم بهمن 1386
چنین گفت تیغه ی یک گیاه
تیغه ی یک گیاه به یک برگ پاییزی گفت: هنگام افتادن چه سر و صدایی می کنی! همه ی رویاهای زمستانی مرا به هم می ریزی. برگ بر آشفت و گفت: ای فرو مایه ی فرو نشین! ای موجود بی آواز بد خلق تو در هوای بالا زندگی نمی کنی و از صدای آواز چیزی نمی فهمی . آنگاه برگ پاییزی روی زمین خوابید و به خواب رفت. چون بهار رسید باز بیدار شد و تیغه ی گیاه شده بود. هنگامی که پاییز آمد و خواب زمستانی او را فرا گرفت و برگ ها از همه جای او می ریختند و زیر لب با خود می گفت وای از دست این برگ های پاییزی! چه سر و صدایی می کنند! همه ی رویاهای زمستانی مرا به هم می زنند.
تفریح تازه...
دیشب تفریح تازه ای اختراع کردم و هنگامی که خواستم آغاز کنم یک فرشته و یک شیطان دوان دوان به خانه ام آمدند. و بر سر تفریح تازه ی من با هم جنگیدند. یکی فریاد میزد که (( این گناه است! )) - دیگری می گفت (( عین تقواست. ))